گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۲۶

از آن باده ندانم، چون فنایماز آن بی‌جا نمی‌دانم کجایم
زمانی قعر دریایی درافتمدمی دیگر چو خورشیدی برآیم
زمانی از من آبستن جهانیزمانی چون جهان خلقی بزایم
چو طوطیْ جانْ شِکر خاید به ناگهشوم سرمست و طوطی را بخایم
به جایی درنگنجیدم به عالمبجز آن یارِ بی‌جا را نشایم
منم آن رندِ مستِ سخت شیدامیانِ جمله رندان‌ْ هایْ هایم
مرا گویی: «چرا با خود نیایی؟!»تو بنما خود که تا با خود بیایم
مرا سایه‌یْ هُما چندان نوازدکه گویی سایه او شد من هُمایم
بدیدم حُسن را سرمست می‌گفت:«بلایم من، بلایم من، بلایم»
جوابش آمد از هر سو ز صد جانتُرایم من، تُرایم من، تُرایم
تو آن نوری که با موسی همی‌گفت«خدایم من، خدایم من، خدایم»
بگفتم: «شمس تبریزی! کِیی؟» گفت:«شمایم من، شمایم من، شمایم»