گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۱۹

بیا کامروز بیرون از جهانمبیا کامروز من از خود نهانم
گرفتم دشنه‌ای وز خود بریدمنه آنِ خود نه آنِ دیگرانم
غلط کردم نبریدم من از خودکه این تدبیر بی‌من کرد جانم
ندانم کآتشِ دل بر چه سان استکه دیگر شکل می‌سوزد زبانم
به صد صورت بدیدم خویشتن رابه هر صورت همی‌گفتم من آنم
همی‌گفتم مرا صد صورت آمدو یا صورت نی‌ام من بی‌نشانم
که صورت‌های دل چون میهمانندکه می‌آیند و من چون خانه بانم