غزل شمارهٔ ۱۵۱۸
من آن ماهم که اندر لامکانممجو بیرون مرا در عین جانم
تو را هر کس به سوی خویش خواندتو را من جز به سوی تو نخوانم
مرا هم تو به هر رنگی که خوانیاگر رنگین اگر ننگین ندانم
گهی گویی خلاف و بیوفاییبلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش کور هیچم من چنانمبه پیش گوش کر من بیزبانم
گلابه چند ریزی بر سر چشمفروشو چشم از گل من عیانم
لباس و لقمهات گلهای رنگینتو گل خواری نشایی میهمانم
گل است این گل در او لطفی است بنگرچو لطف عاریت را واستانم
من آب آب و باغ باغم ای جانهزاران ارغوان را ارغوانم
سخن کشتی و معنی همچو دریادرآ زوتر که تا کشتی برانم