غزل شمارهٔ ۱۵۰۳
غلامم خواجه را آزاد کردممنم کاستاد را استاد کردم
منم آن جان که دی زادم ز عالمجهان کهنه را بنیاد کردم
منم مومی که دعوی من این استکه من پولاد را پولاد کردم
بسی بیدیده را سرمه کشیدمبسی بیعقل را استاد کردم
منم ابر سیه اندر شب غمکه روز عید را دلشاد کردم
عجب خاکم که من از آتش عشقدماغ چرخ را پرباد کردم
ز شادی دوش آن سلطان نخفتهستکه من بنده مر او را یاد کردم
ملامت نیست چون مستم تو کردیاگر من فاشم و بیداد کردم
خمش کن کآینه زنگار گیردچو بر وی دم زدم فریاد کردم