گنج

غزل شمارهٔ ۱۵۰۰

چنان مست است از آن دم جان آدمکه نشناسد از آن دم جان آدم
ز شور اوست چندین جوش دریاز سرمستی او مست است عالم
زهی سرده که گردن زد اجل راکه تا دنیا نبیند هیچ ماتم
شراب حق حلال اندر حلال استمی خنب خدا نبود محرم
از این باده جوان گر خورده بودینبودی پشت پیر چرخ را خم
زمین ار خورده بودی فارغستیاز آنک ابر تر بارد بر او نم
دل محرم بیان این بگفتیاگر بودی به عالم نیم محرم
ز آب و گل برون بردی شما رااگر بودی شما را پای محکم
رسید این عشق تا پای شما راکند محکم ز هر سستی مسلم
بگو باقی تو شمس الدین تبریزکه بر تو ختم شد والله اعلم