غزل شمارهٔ ۱۴۹۱
خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیمکه از سفهش بس سر انگشت گزیدیم
گر هیچ گریزی بگریز از هوس خویشزیرا همه رنج از هوس بیهده دیدیم
والله که مفری به جز از فر رخش نیستکاندر خضر و گلشن او می نگریدیم
هر روز که برخیزی رو پاک بشوییآن سوی دو ای دل که گه درد دویدیم
آن سوی که در ساعت دشوار دل خلقآید که خدایا همه محتاج و مریدیم
هر دانه که چیدیم همه دام بلا بودسوی تو پراشکسته و تن خسته پریدیم