گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۹۰

از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیماز شاخ درخت تو چنین خام فتیدیم
در سایه سرو تو مها سیر نخفتیموز باغ تو از بیم نگهبان نچریدیم
بر تابه سودای تو گشتیم چو ماهیتا سوخته گشتیم ولیکن نپزیدیم
گشتیم به ویرانه به سودای چو تو گنجچون مار به آخر به تک خاک خزیدیم
چون سایه گذشتیم به هر پاکی و ناپاکاکنون به تو محویم نه پاک و نه پلیدیم
ما را چو بجویید بر دوست بجوییدکز پوست فناییم و بر دوست پدیدیم
تا بر نمک و نان تو انگشت زدستیمدر فرقت و در شور بس انگشت گزیدیم
چون طبل رحیل آمد و آواز جرس‌هاما رخت و قماشات بر افلاک کشیدیم
شکر است که تریاق تو با ماست اگر چهزهری که همه خلق چشیدند چشیدیم
آن دم که بریده شد از این جوی جهان آبچون ماهی بی‌آب بر این خاک طپیدیم
چون جوی شد این چشم ز بی‌آبی آن جویتا عاقبت امر به سرچشمه رسیدیم
چون صبر فرج آمد و بی‌صبر حرج بودخاموش مکن ناله که ما صبر گزیدیم