گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۵۱

گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتمتو قصه خود می گو من قصه خود گفتم
بس کردم از دستان زیرا مثل مستاناز خواب به هر سویی می خنبم و می افتم
من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارمبا نقش خیال او همراهم و هم جفتم
چون صورت آیینه من تابع آن رویمزان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم
آن دم که بخندید او من نیز بخندیدموان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم
باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توستدرهای معانی که در رشته دم سفتم