غزل شمارهٔ ۱۴۴۳
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارمدریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پروردهستملامت کی رسد در من که برگ غم نمیدارم
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگویدبیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظهاز آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمیدارم
چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبودهزاران بار می گوید سر آن هم نمیدارم