غزل شمارهٔ ۱۴۲۴
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدمجوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نادیدهبگفت او ناپسندت را به لطف خود پسندیدم
بگفتم گرچه شد تقصیر دل هرگز نگردیدهستبگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم
بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجورانبگفت آن دام لطف ماست کاندر پات پیچیدم
چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستدتو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم
بگفتم روز بیگاه است و بس ره دور گفتا روبه من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم
به گاه و بیگه عالم چه باشد پیش این قدرتکه من اسرار پنهان را بر این اسباب نبریدم
اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندینیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدم