گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰۶

هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستمتا به چه شیوه‌ها تو را من ز خدا بخواستم
تا شوی از سجود من مونس این وجود منخود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم
در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلبپاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم
آهنیم ز عشق تو خواسته نور آینهآتش و زخم می خورم چونک صفا بخواستم
سوی تو چون شتافتم جای قدم نیافتمپاک ز جا ببردیم چون ز تو جا بخواستم