گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰۵

میل هواش می کنم طال بقاش می زنمحلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم
از دل و جان سکسته‌ام بر سر ره نشسته‌امقافله خیال را بهر لقاش می زنم
غیر طواشی غمش یا یلواج مرهمشهر چه سری برون کند بر سر و پاش می زنم
این دل همچو چنگ را مست خراب دنگ رازخمه به کف گرفته‌ام همچو سه تاش می زنم
دل که خرید جوهری از تک حوض کوثریخفت و بها نمی‌دهد بهر بهاش می زنم
شب چو به خواب می رود گوش کشانش می کشمچون به سحر دعا کند وقت دعاش می زنم
لذت تازیانه‌ام کی برسد به لاشه‌اشچون که گمان برد که من بهر فناش می زنم
گر قمر و فلک بود ور خرد و ملک بودچونک حجاب دل شود زود قفاش می زنم
گفتم شیشه مرا بر سر سنگ می زنیگفت چو لاف عشق زد تیغ بلاش می زنم
هر رگ این رباب را ناله نو نوای نوتا ز نواش پی برد دل که کجاش می زنم
در دل هر فغان او چاشنی سرشته‌امتا نبری گمان که من سهو و خطاش می زنم
خشمِ شهانْ گهِ عطا خنجر و گرز می زندمن به سخاش می کشم من به عطاش می زنم
سخت لطیف می زنم دیده بدان نمی‌رسددل که هوای ما کند همچو هواش می زنم
خامش باش زین حنین پرده راست نیست اینراه شماست این نوا پیش شماش می زنم