غزل شمارهٔ ۱۴۰۳
آمدهام که سر نهم؛ عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی؛ نی شکنم؛ شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهانتا سوی جان و دیدگان مشعلهٔ نظر برم
آمدهام که ره زنم؛ بر سر گنج شَه زنمآمدهام که زر برم؛ زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دل شکنگر ز سرم کُلَه برد؛ من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر؛ من به کجا نظر کنم؟اوست گرفته شهر دل؛ من به کجا سفر برم؟
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف میکندپیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خودتاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور، صفا به دل کشدو آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهاموز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش منگفت بخور! نمیخوری؛ پیش کسی دگر برم