گنج

غزل شمارهٔ ۱۴۰

درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شمامرگ بادا بی‌شما و جان مبادا بی‌شما
سینه‌های عاشقان جز از شما روشن مبادگلبن جان‌های ما خندان مبادا بی‌شما
بشنو از ایمان که می‌گوید به آواز بلندبا دو زلف کافرت کایمان مبادا بی‌شما
عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر اوتاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی‌شما
عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شدهجان ما را دیدنِ ایشان مبادا بی‌شما
جان‌های مرده را ای چون دم عیسی شماملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی‌شما
چون به نقدِ عشقِ شمس‌الدینِ تبریزی خوشمرخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی‌شما