گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۹۱

تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم؟!وقت‌ست جان پاک را تا میر میدانی کنم
بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگیاوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم
نیزه به دستم داد شه تا نیزه‌بازی‌ها کنمتا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم؟!
آن پادشاه لم یزل داده‌ست ملک بی‌خللباشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم
چون این بنا برکنده شد آن گریه‌هامان خنده شدچون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم
ای دل، مرا در نیم‌شب دادی ز دانایی خبراکنون به تو در خلوتم تا آنچ می‌دانی کنم
در چاه تخمی کاشتن بی‌عقل را باشد روااین جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم
دشوارها رفت از نظر، هر سد شد زیر و زبربر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم
در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد؟!در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم؟!
تا چند گویم؟! بس کنم، کم یاد پیش و پس کنماندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم؟!