گنج

غزل شمارهٔ ۱۳۸۰

دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرمچندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خودشب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مهزیرا که بی‌حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
اینک سر و گرز گران می زن برای امتحانور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
آن جوز بی‌مغزی بود کو پوست بگزیده بوداو ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم
لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز اوشیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم
چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظردر کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم
ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گلهدر زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم
زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق اوزیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم
ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گواز چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم