غزل شمارهٔ ۱۳۷۹
آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدمدر چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم
سرمایه مستی منم هم دایه هستی منمبالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم
آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدمبرگشتم و بازآمدم بر نقطه پرگار آمدم
گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدیگفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم
هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب توچندین ره از اشتاب تو بیکفش و دستار آمدم
فرخنده نامی ای پسر گرچه که خامی ای پسرتلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم
خندان درآ تلخی بکش شاباش ای تلخی خوشگلها دهم گرچه که من اول همه خار آمدم
گل سر برون کرد از درج کالصبر مفتاح الفرجهر شاخ گوید لاحرج کز صبر دربار آمدم