گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۷۳

ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباشحسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش
هست درست دلم مهر تو ای حاصلمجان زرینم بس است مهر زری گو مباش
عشق کدام آتش است کو همه را دلکش استچاکری او خوش است ملک و سری گو مباش
برکن از کار تو دست به یک بار توخشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش
جان من از جان عشق شد همگی کان عشقهمره مردان عشق ماده نری گو مباش
سایه تو پیش و پس جان مرا دسترسسایه آن نخل بس باروری گو مباش
جان صفا شمس دین از تبریزی چو چیناز تو مرا غیر این پرده دری گو مباش