غزل شمارهٔ ۱۲۷۲
باز فرود آمدیم بر در سلطان خویشبازگشادیم خوش بال و پر جان خویش
باز سعادت رسید دامن ما را کشیدبر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش
دیده دیو و پری دید ز ما سروریهدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش
ساقی مستان ما شد شکرستان مایوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش
دوش مرا گفت یار چونی از این روزگارچون بود آن کس که دید دولت خندان خویش
آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خوابشکر که من یافتم در بن دندان خویش
بیزر و سر سروریم بیحشمی مهتریمقند و شکر میخوریم در شکرستان خویش
تو زر بس نادری نیست کست مشتریصنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش
دور قمر عمرها ناقص و کوته بودعمر درازی نهاد یار به دوران خویش
دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دینرو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش