گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۶۳

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانشمستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
گه می‌فتد از این سو گه می‌فتد از آن سوآن کس که مست گردد خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان ما را از او مترسانمن مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشهبرجه بگیر زلفش درکش در این میانش
اندیشه‌ای که آید در دل ز یار گویدجان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش
آن روی گلستانش وان بلبل بیانشوان شیوه‌هاش یا رب تا با کیست آنش
این صورتش بهانه‌ست او نور آسمانستبگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش
دی را بهار بخشد شب را نهار بخشدپس این جهان مرده زنده‌ست از آن جهانش