گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۳۷

شنو پندی ز من ای یار خوش کیشبه خون دل برآید کار درویش
یقین می‌دان مجیب و مستجابستدعای سوخته درویش دل ریش
چو آن سلطان بی‌چون را بدیدیغنی گشتی رهیدی از کم و بیش
چو اسماعیل قربان شو در این عشقولی را بنده شو گر نیستی میش
چو پختی در هوای شمس تبریزاز این خامان بیهوده میندیش