گنج

غزل شمارهٔ ۱۲۳۲

هنگام صبوح آمد ای مرغ سحرخوانشبا زهره درآ گویان در حلقه مستانش
هر جان که بود محرم بیدار کنش آن دموان کو نبود محرم تا حشر بخسبانش
می‌گو سخنش بسته در گوش دل آهستهتا کفر به پیش آرد صد گوهر ایمانش
یک برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگهآتش فتد اندر مه برهم زند ارکانش
آن جا که عنایت‌ها بخشید ولایت‌هاآن جا چه زند کوشش آن جا چه بود دانش
آن جا که نظر باشد هر کار چو زر باشدبی‌دست برد چوگان هر گوی ز میدانش
شمس الحق تبریزی کو هر دل بی‌دل رامی‌آرد و می‌آرد تا حضرت سلطانش