غزل شمارهٔ ۱۱۱
برای تو فدا کردیم جانهاکشیده بهر تو زخم زبانها
شنیده طعنههای همچو آتشرسیده تیر کاری زان کمانها
اگر دل را برون آریم پیشتببخشایی بر آن پرخون نشانها
اگر دشمن تو را از من بدی گفتمها دشمن چه گوید جز چنانها
بیا ای آفتاب جمله خوبانکه در لطف تو خندد لعل کانها
که بیتو سود ما جمله زیانستکه گردد سود با بودت زیانها
گمان او بسستش زهر قاتلکه در قند تو دارد بدگمانها