غزل شمارهٔ ۱۱۰۷
در چمن آیید و بربندید دیدتا نیفتد بر جماعت هر نظر
من زیانها کردهام من دیدهامزخمها از چشم هر بیپا و سر
چشم بد دیدیم ما کز زخم اوروسیه گردد عیان شمس و قمر
دور باد از رزم شیران چشم سگدور باد از مهد عیسی کون خر
تیر پرانست از چشم بدانخلوت آمد تیر ایشان را سپر
لیک چشم نیک و بد آمیختهستقلب را هر کس بنشناسد ز زر
زاهدانش آهها پنهان کنندخلوتی جویند در وقت سحر
لیک این مستان به حکم خود نیندنیستشان جز حفظ حق حصنی دگر
باد کم پران مزن لاف خوشیباد آرد خاک و خس را در بصر