غزل شمارهٔ ۱۱۰۴
باز شد در عاشقی بابی دگربر جمال یوسفی تابی دگر
مژده بیداران راه عشق راآنک دیدم دوش من خوابی دگر
ساخته شد از برای طالبانغیر این اسباب اسبابی دگر
ابرها گر مینبارد نقد شداز برای زندگی آبی دگر
یارکان سرکش شدند و حق بدادغیر این اصحاب اصحابی دگر
سبزه زار عشق را معمور کردعاشقان را دشت و دولابی دگر
وین جگرهایی که بد پرزخم عشقشد درآویزان به قلابی دگر
عشق اگر بدنام گردد غم مخورعشق دارد نام و القابی دگر
کفشگر گر خشم گیرد چاره شدصوفیان را نعل و قبقابی دگر
گر نداند حرف صوفی دان که هستدردهای عشق را بابی دگر
از هوای شمس دین آموختمجانب تبریز آدابی دگر