غزل شمارهٔ ۱۱۰۲
عشق را با گفت و با ایما چه کارروح را با صورت اسما چه کار
عاشقان گویاند در چوگان یارگوی را با دست و یا با پا چه کار
هر کجا چوگانش راند میرودگوی را با پست و با بالا چه کار
آینهست و مظهر روی بتانبا نکوسیماش و بدسیما چه کار
سوسمار از آب خوردن فارغستمر ورا با چشمه و سقا چه کار
آن خیالی که ضمیر اوطان اوستپاش را با مسکن و با جا چه کار
عیسیی که برگذشت او از اثیربا غم سرماش و یا گرما چه کار
ای رسایل کشته با نادی غیبرو تو را با گفت و با غوغا چه کار