غزل شمارهٔ ۱۰۷
امیر حسن خندان کن حَشَم راوجودی بخش مر مشتی عدم را
سیاهی مینماید لشکر غمظفر ده شادی صاحب علم را
به حسن خود تو شادی را بکن شادغم و اندوه ده اندوه و غم را
کرم را شادمان کن از جمالتکه حسن تو دهد صد جان کرم را
تو کارم زان بر سیمین چو زر کنتو لعلین کن رخ همچون زرم را
دلا چون طالب بیشی عشقیتو کم اندیش در دل بیش و کم را
بنه آن سر به پیش شمس تبریزکه ایمانست سجده آن صنم را