غزل شمارهٔ ۱۰۶۸
نیشکر باید که بندد پیش آن لبها کمرخسروی باید که نوشم زان لب شیرین شکر
بلک دریاییست عشق و موج رحمت میزندابر بفرستد به دوران و به نزدیکان گهر
صد سلام و بندگی ای جان از این مستان بخوانجام زرین پیش آر و سیم بر ای سیمبر
پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکستآب آنی که ندارد هیچ آبی بر جگر
پخته شد نان دلی کز تف عشق تو بسوختشد زبردست ابد آن کز تو شد زیر و زبر
زان سر مستانش رست از خنجر قصاب مرگکه نبودند اندر این سودا چو ساطوری دوسر
می بیار ای عشق بهر جان فرزندان خویشمحو کن اندیشهها را زان شراب چون شرر
دی بدادی آنچ دادی جمع را، ای میرِ دادبخش امروزینه کو؟ ای هر دمی بخشندهتر
بس کن و پرده دگر زن تا نگردد کس ملولمیپَر از باغی به باغی، این چنین کن پر شکر