گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۶۷

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زرجان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشترحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشوبر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر
بنده ساقی عشقم مست آن دردی دردگوشه‌ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر
گر بیاید غم بگویم آنک غم می‌خورد رفترو به بازار و ربابی از برای من بخر