غزل شمارهٔ ۱۰۶۱
عرض لشکر میدهد مر عاشقان را عشق یارزندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار
عارض رخسار او چون عارض لشکر شدستزخم چشم و چشم زخم عاشقان را گوش دار
آفتابا شرم دار از روی او در ابر روماه تابان از چنان رخ الحذار و الحذار
چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کنوانگهان از یک نظر آن وامها را میگزار
جز خمار باده جان چشم را تدبیر نیستباده جان از که گیری زان دو چشم پرخمار
چون تو پای لنگ داری گو پر از خلخال باشگوش کر را سود نبود از هزاران گوشوار
گر عصا را تو بدزدی از کف موسی چه سودبازوی حیدر بباید تا براند ذوالفقار
دست عیسی را بگیر و سرمه چوب از وی مدزدتا ببینی کار دست و تا ببینی دست کار
گر ندانی کرد آن سو زیرزیرک مینگرنی به چشم امتحانی بل به چشم اعتبار
زانک آن سو در نوازش رحمتی جوشیده استشمس تبریزیش گویم یا جمال کردگار