غزل شمارهٔ ۱۰۳۲
تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخرمن با تو نمیگویم ای مرده پار آخر
ماننده ابری تو هم مظلم و بیبارانتاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر
این جمله فرمانها از بهر قدر آمدای جبری غافل تو از لذت کار آخر
با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کشبا بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر
با طفل دوروزه کس از شاهد و میگویدیا با نظر حیوان از چشم خمار آخر
چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشیناز حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر
در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزیغوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر