غزل شمارهٔ ۱۰۳۱
جان من و جان تو بستست به همدیگرهمرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر
ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ منای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر
ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهممن گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر
همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودیتا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور
یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانهتا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر
چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهمزیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر
از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتمچون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر
مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمدتا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر