گنج

غزل شمارهٔ ۱۰۰۱

آه در آن شمع منور چه بودکآتش زد در دل و دل را ربود
ای زده اندر دل من آتشیسوختم ای دوست بیا زود زود
صورت دل صورت مخلوق نیستکز رخ دل حسن خدا رو نمود
جز شکرش نیست مرا چاره‌ایجز لب او نیست مرا هیچ سود
یاد کن آن را که یکی صبحدماین دلم از زلف تو بندی گشود
جان من اول که بدیدم تو راجان من از جان تو چیزی شنود
چون دلم از چشمه تو آب خوردغرقه شد اندر تو و سیلم ربود