گنج

بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم

چونک رقعهٔ گنج پر آشوب راشه مسلم داشت آن مکروب را
گشت آمن او ز خصمان و ز نیشرفت و می‌پیچید در سودای خویش
یار کرد او عشق درداندیش راکلب لیسد خویش ریش خویش را
عشق را در پیچش خود یار نیستمحرمش در ده یکی دیار نیست
نیست از عاشق کسی دیوانه‌ترعقل از سودای او کور‌ست و کر
زآنک این دیوانگی عام نیستطب را ارشاد این احکام نیست
گر طبیبی را رسد زین گون جنوندفتر طب را فرو شوید به خون
طب جملهٔ عقل‌ها منقوش اوستروی جمله دلبر‌ان روپوش اوست
روی در روی خود آر ای عشق‌کیشنیست ای مفتون ترا جز خویش خویش
قبله از دل ساخت آمد در دعالیس للانسان الا ما سعی
پیش از آن کاو پاسخی بشنیده بودسال‌ها اندر دعا پیچیده بود
بی‌اجابت بر دعا‌ها می‌تنیداز کرم لبیک پنهان می‌شنید
چونک بی‌دف رقص می‌کرد آن علیلز اعتماد جود خلاق جلیل
سوی او نه هاتف و نه پیک بودگوش اومید‌ش پر از لبیک بود
بی‌زبان می‌گفت اومید‌ش تعالاز دلش می‌روفت آن دعوت ملال
آن کبوتر را که بام آموخته‌ستتو مخوان می‌رانش کان پر دوخته‌ست
ای ضیاء الحق حسام‌الدین برانشکز ملاقات تو بر رسته‌ست جانش
گر برانی مرغ جانش از گزافهم به‌گرد بام تو آرد طواف
چینه و نقلش همه بر بام تستپر زنان بر اوج مست دام تست
گر دمی منکر شود دزدانه روحدر ادای شکرت ای فتح و فتوح
شحنهٔ عشق مکرر کینه‌اشتشت آتش می‌نهد بر سینه‌اش
که بیا سوی مه و بگذر ز گردشاه عشقت خواند زوتر باز گرد
گرد این بام و کبوتر‌خانه منچون کبوتر پر زنم مستانه من
جبرئیل عشقم و سدره‌م تویمن سقیمم عیسی مریم توی
جوش ده آن بحر گوهر‌بار راخوش بپرس امروز این بیمار را
چون تو آن او شدی بحر آن اوستگرچه این دم نوبت بحران اوست
این خود آن ناله‌ست کاو کرد آشکارآنچ پنهان‌ست یا رب زینهار
دو دهان داریم گویا هم‌چو نییک دهان پنهان‌ست در لب‌های وی
یک دهان نالان شده سوی شماهای هویی در فکنده در هوا
لیک داند هر که او را منظر‌ستکه فغان این سری هم زان سرست
دمدمهٔ این نای از دم‌های اوستهای هوی روح از هیهای اوست
گر نبودی با لبش نی را سمرنی جهان را پر نکردی از شکر
با کی خفتی وز چه پهلو خاستیکه چنین پر جوش چون دریا‌ستی
یا ابیت عند ربی خواندیدر دل دریای آتش راندی
نعرهٔ یا نار کونی بارداعصمت جان تو گشت ای مقتدا
ای ضیاء الحق حسام دین و دلکی توان اندود خورشید‌ی به گل
قصد کرده‌ستند این گل‌پاره‌هاکه بپوشانند خورشید ترا
در دل که لعل‌ها دلال تستباغها از خنده مالامال تست
محرم مردی‌ت را کو رستمی‌‌؟تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی
چون بخواهم کز سرت آهی کنمچون علی سر را فرو چاهی کنم
چونک اخوان را دل کینه‌ورستیوسفم را قعر چه اولی‌ترست
مست گشتم خویش بر غوغا زنمچه چه باشد خیمه بر صحرا زنم
بر کف من نه شراب آتشینوانگه آن کر و فر مستانه بین
منتظر گو باش بی گنج آن فقیرزآنک ما غرقیم این دم در عصیر
از خدا خواه ای فقیر این دم پناهاز من غرقه شده یاری مخواه
که مرا پروای آن اسناد نیستاز خود و از ریش خویشم یاد نیست
باد سبلت کی بگنجد و آبِ رودر شرابی که نگنجد تار مو
در ده ای ساقی یکی رطلی گرانخواجه را از ریش و سبلت وا رهان
نخوت‌ش بر ما سبالی می‌زندلیک ریش از رشک ما بر می‌کند
مات او و مات او و مات اوکه همی‌دانیم تزویر‌ات او
از پس صد سال آنچ آید ازوپیر می‌بیند معین مو به مو
اندر آیینه چه بیند مرد عامکه نبیند پیر اندر خشت خام
آنچ لحیانی به خانهٔ خود ندیدهست بر کوسه یکایک آن پدید
رو به دریایی که ماهی‌زاده‌ایهم‌چو خس در ریش چون افتاده‌ای
خس نه‌ای دور از تو رشک گوهریدر میان موج و بحر اولی‌تری
بحر وحدانی‌ست جفت و زوج نیستگوهر و ماهیش غیر موج نیست
ای محال و ای محال اشراک اودور از آن دریا و موج پاک او
نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچلیک با احول چه گویم هیچ هیچ
چونک جفت احولانیم ای شمنلازم آید مشرکانه دم زدن
آن یکیی زان سوی وصف‌ست و حالجز دوی ناید به میدان مقال
یا چو احول این دوی را نوش کنیا دهان بردوز و خوش خاموش کن
یا به نوبت گه سکوت و گه کلاماحولانه طبل می‌زن والسلام
چون ببینی محرمی گو سر جانگُل ببینی نعره زن چون بلبلان
چون ببینی مشک پر مکر و مجازلب ببند و خویشتن را خنب ساز
دشمن آبست پیش او مجنبورنه سنگ جهل او بشکست خنب
با سیاست‌های جاهل صبر کنخوش مدارا کن به عقل من لدن
صبر با نا‌اهل اهلان را جلی‌ستصبر صافی می‌کند هر جا دلی‌ست
آتش نمرود ابراهیم راصفوت آیینه آمد در جلا
جور کفر نوحیان و صبر نوحنوح را شد صیقل مرآت روح