گنج

بخش ۶۸ - نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن

چونک تعویق آمد اندر عرض و طولشاه شد زان گنج دل سیر و ملول
دشتها را گز گز آن شه چاه کندرقعه را از خشم پیش او فکند
گفت گیر این رقعه کش آثار نیستتو بدین اولیتری کت کار نیست
نیست این کار کسی کش هست کارکه بسوزد گل بگردد گرد خار
نادر افتد اهل این ماخولیامنتظر که روید از آهن گیا
سخت جانی باید این فن را چو توتو که داری جان سخت این را بجو
گر نیابی نبودت هرگز ملالور بیابی آن به تو کردم حلال
عقل راه ناامیدی کی رودعشق باشد کان طرف بر سر دود
لاابالی عشق باشد نی خردعقل آن جوید کز آن سودی برد
ترک‌تاز و تن‌گداز و بی‌حیادر بلا چون سنگ زیر آسیا
سخت‌رویی که ندارد هیچ پشتبهره‌جویی را درون خویش کشت
پاک می‌بازد نباشد مزدجوآنچنان که پاک می‌گیرد ز هو
می‌دهد حق هستیش بی‌علتیمی‌سپارد باز بی‌علت فتی
که فتوت دادن بی علتستپاک‌بازی خارج هر ملتست
زانک ملت فضل جوید یا خلاصپاک بازانند قربانان خاص
نی خدا را امتحانی می‌کنندنی در سود و زیانی می‌زنند