بخش ۷۰ - حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره
رفت درویشی ز شهر طالقانبهر صیت بوالحسین خارقان
کوهها ببرید و وادی درازبهر دید شیخ با صدق و نیاز
آنچ در ره دید از رنج و ستمگرچه در خوردست کوته میکنم
چون به مقصد آمد از ره آن جوانخانهٔ آن شاه را جست او نشان
چون به صد حرمت بزد حلقهٔ درشزن برون کرد از در خانه سرش
که چه میخواهی بگو ای ذوالکرمگفت بر قصد زیارت آمدم
خندهای زد زن که خهخه ریش بیناین سفرگیری و این تشویش بین
خود ترا کاری نبود آن جایگاهکه به بیهوده کنی این عزم راه
اشتهای گولگردی آمدتیا ملولی وطن غالب شدت
یا مگر دیوت دو شاخه بر نهادبر تو وسواس سفر را در گشاد
گفت نافرجام و فحش و دمدمهمن نتانم باز گفتن آن همه
از مثل وز ریشخند بیحسابآن مرید افتاد از غم در نشیب