بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی را
گفت قاضی صوفیا خیره مشویک مثالی در بیان این شنو
همچنانک بیقراری عاشقانحاصل آمد از قرار دلستان
او چو که در ناز ثابت آمدهعاشقان چون برگها لرزان شده
خندهٔ او گریهها انگیختهآب رویش آب روها ریخته
این همه چون و چگونه چون زبدبر سر دریای بیچون میتپد
ضد و ندش نیست در ذات و عملزان بپوشیدند هستیها حلل
ضد ضد را بود و هستی کی دهدبلک ازو بگریزد و بیرون جهد
ند چه بود مثل مثل نیک و بدمثل مثل خویشتن را کی کند
چونک دو مثل آمدند ای متقیاین چه اولیتر از آن در خالقی
بر شمار برگ بستان ند و ضدچون کفی بر بحر بیضدست و ند
بیچگونه بین تو برد و مات بحرچون چگونه گنجد اندر ذات بحر
کمترین لعبت او جان تستاین چگونه و چون جان کی شد درست
پس چنان بحری که در هر قطر آناز بدن ناشیتر آمد عقل و جان
کی بگنجد در مضیق چند و چونعقل کل آنجاست از لا یعلمون
عقل گوید مر جسد را که ای جمادبوی بردی هیچ از آن بحر معاد
جسم گوید من یقین سایهٔ تومیاری از سایه که جوید جان عم
عقل گوید کین نه آن حیرت سراستکه سزا گستاختر از ناسزاست
اندرینجا آفتاب انوریخدمت ذره کند چون چاکری
شیر این سو پیش آهو سر نهدباز اینجا نزد تیهو پر نهد
این ترا باور نیاید مصطفیچون ز مسکینان همیجوید دعا
گر بگویی از پی تعلیم بودعین تجهیل از چه رو تفهیم بود
بلک میداند که گنج شاهواردر خرابیها نهد آن شهریار
بدگمانی نعل معکوس ویستگرچه هر جزویش جاسوس ویست
بل حقیقت در حقیقت غرقه شدزین سبب هفتاد بل صد فرقه شد
با تو قلماشیت خواهم گفت هانصوفیا خوش پهن بگشا گوش جان
مر ترا هم زخم که آید ز آسمانمنتظر میباش خلعت بعد آن
کو نه آن شاهست کت سیلی زندپس نبخشد تاج و تخت مستند
جمله دنیا را پر پشه بهاسیلیی را رشوت بیمنتها
گردنت زین طوق زرین جهانچست در دزد و ز حق سیلی ستان
آن قفاها که انبیا برداشتندزان بلا سرهای خود افراشتند
لیک حاضر باش در خود ای فتیتا به خانه او بیابد مر ترا
ورنه خلعت را برد او باز پسکه نیابیدم به خانهش هیچ کس