بخش ۵۰ - سؤال کردن آن صوفی قاضی را
گفت صوفی چون ز یک کانست زراین چرا نفعست و آن دیگر ضرر
چونک جمله از یکی دست آمدستاین چرا هوشیار و آن مست آمدست
چون ز یک دریاست این جوها رواناین چرا نوش است و آن زهر دهان
چون همه انوار از شمس بقاستصبح صادق صبح کاذب از چه خاست
چون ز یک سرمهست ناظر را کحلاز چه آمد راستبینی و حول
چونک دار الضرب را سلطان خداستنقد را چون ضرب خوب و نارواست
چون خدا فرمود ره را راه مناین خفیر از چیست و آن یک راهزن
از یک اشکم چون رسد حر و سفیهچون یقین شد الولد سر ابیه
وحدتی که دید با چندین هزارصد هزاران جنبش از عین قرار