بخش ۲۹ - در بیان آنک ثواب عمل عاشق از حق هم حق است
عاشقان را شادمانی و غم اوستدستمزد و اجرت خدمت هم اوست
غیر معشوق ار تماشایی بودعشق نبود هرزه سودایی بود
عشق آن شعلهست کو چون بر فروختهرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
تیغ لا در قتل غیر حق برانددر نگر زان پس که بعد لا چه ماند
ماند الا الله باقی جمله رفتشاد باش ای عشق شرکتسوز زفت
خود همو بود آخرین و اولینشرک جز از دیدهٔ احول مبین
ای عجب حسنی بود جز عکس آننیست تن را جنبشی از غیر جان
آن تنی را که بود در جان خللخوش نگردد گر بگیری در عسل
این کسی داند که روزی زنده بوداز کف این جان جان جامی ربود
وانک چشم او ندیدست آن رخانپیش او جانست این تف دخان
چون ندید او عمر عبدالعزیزپیش او عادل بود حجاج نیز
چون ندید او مار موسی را ثباتدر حبال سحر پندارد حیات
مرغ کو ناخورده است آب زلالاندر آب شور دارد پر و بال
جز به ضد ضد را همی نتوان شناختچون ببیند زخم بشناسد نواخت
لاجرم دنیا مقدم آمدستتا بدانی قدر اقلیم الست
چون ازینجا وا رهی آنجا رویدر شکرخانهٔ ابد شاکر شوی
گویی آنجا خاک را میبیختمزین جهان پاک میبگریختم
ای دریغا پیش ازین بودیم اجلتا عذابم کم بدی اندر وجل