گنج

بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد

آن شفیعان از دم هیهای اوچند بوسیدند دست و پای او
کای امیر از تو نشاید کین کشیگر بشد باده تو بی‌باده خوشی
باده سرمایه ز لطف تو بردلطف آب از لطف تو حسرت خورد
پادشاهی کن ببخشش ای رحیمای کریم ابن الکریم ابن الکریم
هر شرابی بندهٔ این قد و خدجمله مستان را بود بر تو حسد
هیچ محتاج می گلگون نه‌ایترک کن گلگونه تو گلگونه‌ای
ای رخ چون زهره‌ات شمس الضحیای گدای رنگ تو گلگونه‌ها
باده کاندر خنب می‌جوشد نهانز اشتیاق روی تو جوشد چنان
ای همه دریا چه خواهی کرد نموی همه هستی چه می‌جویی عدم
ای مه تابان چه خواهی کرد گردای که مه در پیش رویت روی‌زرد
تاج کرمناست بر فرق سرتطوق اعطیناک آویز برت
تو خوش و خوبی و کان هر خوشیتو چرا خود منت باده کشی
جوهرست انسان و چرخ او را عرضجمله فرع و پایه‌اند و او غرض
ای غلامت عقل و تدبیرات و هوشچون چنینی خویش را ارزان فروش
خدمتت بر جمله هستی مفترضجوهری چون نجده خواهد از عرض
علم جویی از کتبها ای فسوسذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس
بحر علمی در نمی پنهان شدهدر سه گز تن عالمی پنهان شده
می چه باشد یا سماع و یا جماعتا بجویی زو نشاط و انتفاع
آفتاب از ذره‌ای شد وام خواهزهره‌ای از خمره‌ای شد جام‌خواه
جان بی‌کیفی شده محبوس کیفآفتابی حبس عقده اینت حیف