بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفی علیهالسلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیهالسلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است
مصطفی را هجر چون بفراختیخویش را از کوه میانداختی
تا بگفتی جبرئیلش هین مکنکه ترا بس دولتست از امر کن
مصطفی ساکن شدی ز انداختنباز هجران آوریدی تاختن
باز خود را سرنگون از کوه اومیفکندی از غم و اندوه او
باز خود پیدا شدی آن جبرئیلکه مکن این ای تو شاه بیبدیل
همچنین میبود تا کشف حجابتا بیابید آن گهر را او ز جیب
بهر هر محنت چو خود را میکشنداصل محنتهاست این چونش کشند
از فدایی مردمان را حیرتیستهر یکی از ما فدای سیرتیست
ای خنک آنک فدا کردست تنبهر آن کارزد فدای آن شدن
هر یکی چونک فدایی فنیستکاندر آن ره صرف عمر و کشتنیست
کشتنی اندر غروبی یا شروقکه نه شایق ماند آنگه نه مشوق
باری این مقبل فدای این فنستکاندرو صد زندگی در کشتنست
عاشق و معشوق و عشقش بر دوامدر دو عالم بهرمند و نیکنام
یا کرامی ارحموا اهل الهویشانهم ورد التوی بعد التوی
عفو کن ای میر بر سختی اودر نگر در درد و بدبختی او
تا ز جرمت هم خدا عفوی کندزلتت را مغفرت در آکند
تو ز غفلت بس سبو بشکستهایدر امید عفو دل در بستهای
عفو کن تا عفو یابی در جزامیشکافد مو قدر اندر سزا