بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را
شاه با دلقک همی شطرنج باختمات کردش زود خشم شه بتاخت
گفت شه شه و آن شه کبرآورشیک یک از شطرنج میزد بر سرش
که بگیر اینک شهت ای قلتبانصبر کرد آن دلقک و گفت الامان
دست دیگر باختن فرمود میراو چنان لرزان که عور از زمهریر
باخت دست دیگر و شه مات شدوقت شه شه گفتن و میقات شد
بر جهید آن دلقک و در کنج رفتشش نمد بر خود فکند از بیم تفت
زیر بالشها و زیر شش نمدخفت پنهان تا ز زخم شه رهد
گفت شه هی هی چه کردی چیست اینگفت شه شه شه شه ای شاه گزین
کی توان حق گفت جز زیر لحافبا تو ای خشمآور آتشسجاف
ای تو مات و من ز زخم شاه ماتمیزنم شه شه به زیر رختهات
چون محله پر شد از هیهای میروز لگد بر در زدن وز دار و گیر
خلق بیرون جست زود از چپ و راستکای مقدم وقت عفوست و رضاست
مغز او خشکست و عقلش این زمانکمترست از عقل و فهم کودکان
زهد و پیری ضعف بر ضعف آمدهواندر آن زهدش گشادی ناشده
رنج دیده گنج نادیده ز یارکارها کرده ندیده مزد کار
یا نبود آن کار او را خود گهریا نیامد وقت پاداش از قدر
یا که بود آن سعی چون سعی جهودیا جزا وابستهٔ میقات بود
مر ورا درد و مصیبت این بس استکه درین وادی پر خون بیکس است
چشم پر درد و نشسته او به کنجرو ترش کرده فرو افکنده لنج
نه یکی کحال کو را غم خوردنیش عقلی که به کحلی پی برد
اجتهادی میکند با حزر و ظنکار در بوکست تا نیکو شدن
زان رهش دورست تا دیدار دوستکو نجوید سر رئیسیش آرزوست
ساعتی او با خدا اندر عتابکه نصیبم رنج آمد زین حساب
ساعتی با بخت خود اندر جدالکه همه پران و ما ببریده بال
هر که محبوس است اندر بو و رنگگرچه در زهدست باشد خوش تنگ
تا برون ناید ازین ننگین مناخکی شود خویش خوش و صدرش فراخ
زاهدان را در خلا پیش از گشادکارد و استره نشاید هیچ داد
کز ضجر خود را بدراند شکمغصهٔ آن بیمرادیها و غم