بخش ۱۱۰ - دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش
پس بیامد زود روبه سوی خرگفت خر از چون تو یاری الحذر
ناجوامردا چه کردم من تراکه به پیش اژدها بردی مرا
موجب کین تو با جانم چه بودغیر خبث جوهر تو ای عنود
همچو کزدم کو گزد پای فتینارسیده از وی او را زحمتی
یا چو دیوی کو عدوی جان ماستنارسیده زحمتش از ما و کاست
بلک طبعا خصم جان آدمیستاز هلاک آدمی در خرمیست
از پی هر آدمی او نسکلدخو و طبع زشت خود او کی هلد
زانک خبث ذات او بیموجبیهست سوی ظلم و عدوان جاذبی
هر زمان خواند ترا تا خرگهیکه در اندازد ترا اندر چهی
که فلان جا حوض آبست و عیونتا در اندازد به حوضت سرنگون
آدمی را با همه وحی و نظراندر افکند آن لعین در شور و شر
بیگناهی بیگزند سابقیکه رسد او را ز آدم ناحقی
گفت روبه آن طلسم سحر بودکه ترا در چشم آن شیری نمود
ورنه من از تو به تن مسکینترمکه شب و روز اندر آنجا میچرم
گرنه زان گونه طلسمی ساختیهر شکمخواری بدانجا تاختی
یک جهان بینوا پر پیل و ارجبیطلسمی کی بماندی سبز مرج
من ترا خود خواستم گفتن به درسکه چنان هولی اگر بینی مترس
لیک رفت از یاد علم آموزیتکه بدم مستغرق دلسوزیت
دیدمت در جوع کلب و بینوامیشتابیدم که آیی تا دوا
ورنه با تو گفتمی شرح طلسمکه آن خیالی مینماید نیست جسم