بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شهزاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمیبچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده
ای برادر دانک شهزاده تویدر جهان کهنه زاده از نوی
کابلی جادو این دنیاست کوکرد مردان را اسیر رنگ و بو
چون در افکندت دریغ آلوده روذدم به دم میخوان و میدم قل اعوذ
تا رهی زین جادوی و زین قلقاستعاذت خواه از رب الفلق
زان نبی دنیات را سحاره خواندکو به افسون خلق را در چه نشاند
هین فسون گرم دارد گنده پیرکرده شاهان را دم گرمش اسیر
در درون سینه نفاثات اوستعقدههای سحر را اثبات اوست
ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیستحل سحر او به پای عامه نیست
ور گشادی عقد او را عقلهاانبیا را کی فرستادی خدا
هین طلب کن خوشدمی عقدهگشارازدان یفعل الله ما یشا
همچو ماهی بسته استت او به شستشاه زاده ماند سالی و تو شصت
شصت سال از شست او در محنتینه خوشی نه بر طریق سنتی
فاسقی بدبخت نه دنیات خوبنه رهیده از وبال و از ذنوب
نفخ او این عقدهها را سخت کردپس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد
تا نفخت فیه من روحی تراوا رهاند زین و گوید برتر آ
جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحرنفخ قهرست این و آن دم نفح مهر
رحمت او سابقست از قهر اوسابقی خواهی برو سابق بجو
تا رسی اندر نفوس زوجتکای شه مسحور اینک مخرجت
با وجود زال ناید انحلالدر شبیکه و در بر آن پر دلال
نه بگفتست آن سراج امتاناین جهان و آن جهان را ضرتان
پس وصال این فراق آن بودصحت این تن سقام جان بود
سخت میآید فراق این ممرپس فراق آن مقر دان سختتر
چون فراق نقش سخت آید تراتا چه سخت آید ز نقاشش جدا
ای که صبرت نیست از دنیای دونچونت صبرست از خدا ای دوست چون
چونک صبرت نیست زین آب سیاهچون صبوری داری از چشمهٔ اله
چونک بی این شرب کم داری سکونچون ز ابراری جدا وز یشربون
گر ببینی یک نفس حسن ودوداندر آتش افکنی جان و وجود
جیفه بینی بعد از آن این شرب راچون ببینی کر و فر قرب را
همچو شهزاده رسی در یار خویشپس برون آری ز پا تو خار خویش
جهد کن در بیخودی خود را بیابزودتر والله اعلم بالصواب
هر زمانی هین مشو با خویش جفتهر زمان چون خر در آب و گل میفت
از قصور چشم باشد آن عثارکه نبیند شیب و بالا کور وار
بوی پیراهان یوسف کن سندزانک بویش چشم روشن میکند
صورت پنهان و آن نور جبینکرده چشم انبیا را دوربین
نور آن رخسار برهاند ز نارهین مشو قانع به نور مستعار
چشم را این نور حالیبین کندجسم و عقل و روح را گرگین کند
صورتش نورست و در تحقیق نارگر ضیا خواهی دو دست از وی بدار
دم به دم در رو فتد هر جا روددیده و جانی که حالیبین بود
دور بیند دوربین بیهنرهمچنانک دور دیدن خواب در
خفته باشی بر لب جو خشکلبمیدوی سوی سراب اندر طلب
دور میبینی سراب و میدویعاشق آن بینش خود میشوی
میزنی در خواب با یاران تو لافکه منم بینادل و پردهشکاف
نک بدان سو آب دیدم هین شتابتا رویم آنجا و آن باشد سراب
هر قدم زین آب تازی دورتردو دوان سوی سراب با غرر
عین آن عزمت حجاب این شدهکه به تو پیوسته است و آمده
بس کسا عزمی به جایی میکنداز مقامی کان غرض در وی بود
دید و لاف خفته میناید به کارجز خیالی نیست دست از وی بدار
خوابناکی لیک هم بر راه خسپالله الله بر ره الله خسپ
تا بود که سالکی بر تو زنداز خیالات نعاست بر کند
خفته را گر فکر گردد همچو مویاو از آن دقت نیابد راه کوی
فکر خفته گر دوتا و گر سهتاستهم خطا اندر خطا اندر خطاست
موج بر وی میزند بیاحترازخفته پویان در بیابان دراز
خفته میبیند عطشهای شدیدآب اقرب منه من حبل الورید