گنج

بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحطبود او خندان و گریان جمله رهط
پس بگفتندش چه جای خنده استقحط بیخ مؤمنان برکنده است
رحمت از ما چشم خود بردوخته‌ستز آفتاب تیز صحرا سوخته‌ست
کشت و باغ و رز سیه استاده استدر زمین نم نیست نه بالا نه پست
خلق می‌میرند زین قحط و عذابده ده و صد صد چو ماهی دور از آب
بر مسلمانان نمی‌آری تو رحممؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم
رنج یک جزوی ز تن رنج همه‌ستگر دم صلحست یا خود ملحمه‌ست
گفت در چشم شما قحطست اینپیش چشمم چون بهشتست این زمین
من همی‌ بینم به هر دشت و مکانخوشه‌ها انبُه رسیده تا میان
خوشه‌ها در موج از باد صباپر بیابان سبزتر از گندنا
ز آزمون من دست بر وی می‌زنمدست و چشم خویش را چون برکنم
یار فرعون تنید ای قوم دونزآن نماید مر شما را نیل خون
یار موسی خرد گردید زودتا نماند خون بینید آب رود
با پدر از تو جفایی می‌رودآن پدر در چشم تو سگ می‌شود
آن پدر سگ نیست تاثیر جفاستکه چنان حرمت نظر را سگ نماست
گرگ می‌دیدند یوسف را به چشمچونک اخوان را حسودی بود و خشم
با پدر چون صلح کردی خشم رفتآن سگی شد گشت بابا یار تفت