بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی
او شنیده بود از دور این خبرکه اسیر پیرزن گشت آن پسر
کان عجوزه بود اندر جادویبینظیر و آمن از مثل و دوی
دست بر بالای دست است ای فتیدر فن و در زور تا ذات خدا
منتهای دستها دست خداستبحر بیشک منتهای سیلهاست
هم ازو گیرند مایه ابرهاهم بدو باشد نهایت سیل را
گفت شاهش کاین پسر از دست رفتگفت اینک آمدم درمان زفت
نیست همتا زال را زین ساحرانجز من داهی رسیده زان کران
چون کف موسی به امر کردگارنک برآرم من ز سحر او دمار
که مرا این علم آمد زان طرفنه ز شاگردی سحر مستخف
آمدم تا بر گشایم سحر اوتا نماند شاهزاده زردرو
سوی گورستان برو وقت سحورپهلوی دیوار هست اسپید گور
سوی قبله باز کاو آنجای راتا ببینی قدرت و صنع خدا
بس درازست این حکایت تو ملولزبده را گویم رها کردم فضول
آن گرههای گران را برگشادپس ز محنت پور شه را راه داد
آن پسر با خویش آمد شد دوانسوی تخت شاه با صد امتحان
سجده کرد و بر زمین میزد ذقندر بغل کرده پسر تیغ و کفن
شاه آیین بست و اهل شهر شادوآن عروس ناامید بیمراد
عالم از سر زنده گشت و پُر فروزای عجب آن روز روز امروز روز
یک عروسی کرد شاه او را چنانکه جلاب قند بُد پیش سگان
جادوی کمپیر از غصه بمردروی و خوی زشت فا مالک سپرد
شاهزاده در تعجب مانده بودکز من او عقل و نظر چون در ربود
نو عروسی دید همچون ماه حسنکه همیزد بر ملیحان راه حسن
گشت بیهوش و برو اندر فتادتا سه روز از جسم وی گم شد فؤاد
سه شبانروز او ز خود بیهوش گشتتا که خلق از غشی او پر جوش گشت
از گلاب و از علاج آمد به خوداندک اندک فهم گشتش نیک و بد
بعد سالی گفت شاهش در سخنکای پسر یاد آر از آن یار کهن
یاد آور زان ضجیع و زان فراشتا بدین حد بیوفا و مر مباش
گفت رو من یافتم دارالسروروا رهیدم از چَهِ دارالغرور
همچنان باشد چو مؤمن راه یافتسوی نور حق ز ظلمت روی تافت