گنج

بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی

مر علی را در مثالی شیر خواندشیر مثل او نباشد گرچه راند
از مثال و مثل و فرق آن برانجانب قصهٔ دقوقی ای جوان
آنک در فتوی امام خلق بودگوی تقوی از فرشته می‌ربود
آنک اندر سیر مه را مات کردهم ز دین‌داری او دین رشک خورد
با چنین تقوی و اوراد و قیامطالب خاصان حق بودی مدام
در سفر معظم مرادش آن بدیکه دمی بر بندهٔ خاصی زدی
این همی‌گفتی چو می‌رفتی به‌راهکن قرین خاصگانم ای اله
یا رب آنها را که بشناسد دلمبنده و بسته‌میان و مجملم
و آنک نشناسم تو ای یزدان جانبر من محجوبشان کن مهربان
حضرتش گفتی که ای صدر مهیناین چه عشقست و چه استسقاست این
مهر من داری چه می‌جویی دگرچون خدا با تُست چون جویی بشر
او بگفتی یا رب ای دانای رازتو گشودی در دلم راه نیاز
درمیان بحر اگر بنشسته‌امطمع در آب سبو هم بسته‌ام
همچو داودم نود نعجه مراستطمع در نعجهٔ حریفم هم بخاست
حرص اندر عشق تو فخرست و جاهحرص اندر غیر تو ننگ و تباه
شهوت و حرص نران بیشی بودو آن حیزان ننگ و بدکیشی بود
حرص مردان از ره پیشی بوددر مخنث حرص سوی پس رود
آن یکی حرص از کمال مردی استو آن دگر حرص افتضاح و سردی است
آه سِرّی هست اینجا بس نهانکه سوی خضری شود موسی روان
همچو مستسقی کز آبش سیر نیستبر هر آنچ یافتی بالله مه‌ایست
بی نهایت حضرتست این بارگاهصدر را بگذار صدر تُست راه