بخش ۸۲ - بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف
مرد مهمان صبرکرد و ناگهانکشف گشتش حال مشکل در زمان
نیمشب آواز قرآن را شنیدجست از خواب آن عجایب را بدید
که ز مصحف کور میخواندی درستگشت بیصبر و ازو آن حال جست
گفت آیا ای عجب با چشم کورچون همیخوانی همیبینی سطور
آنچ میخوانی بر آن افتادهایدست را بر حرف آن بنهادهای
اصبعت در سیر پیدا میکندکه نظر بر حرف داری مستند
گفت ای گشته ز جهل تن جدااین عجب میداری از صنع خدا
من ز حق در خواستم کای مستعانبر قرائت من حریصم همچو جان
نیستم حافظ مرا نوری بدهدر دو دیده وقت خواندن بیگره
باز دِه دو دیدهام را آن زمانکه بگیرم مصحف و خوانم عیان
آمد از حضرت ندا کای مرد کارای بههر رنجی به ما اومیدوار
حُسن ظنست و امیدی خوش توراکه تورا گوید بههر دم برتر آ
هر زمان که قصد خواندن باشدتیا ز مصحفها قرائت بایدت
من در آن دم وا دهم چشم توراتا فرو خوانی معظم جوهرا
همچنان کرد و هر آنگاهی که منوا گشایم مصحف اندر خواندن
آن خبیری که نشد غافل ز کارآن گرامی پادشاه و کردگار
باز بخشد بینشم آن شاه فرددر زمان همچون چراغ شبنورد
زین سبب نبود ولی را اعتراضهرچه بستاند فرستد اعتیاض
گر بسوزد باغت انگورت دهددر میان ماتمی سورت دهد
آن شَلِ بیدست را دستی دهدکان غمها را دل مستی دهد
لا نسلم و اعتراض از ما برفتچون عوض میآید از مفقود زفت
چونک بی آتش مرا گرمی رسدراضیم گر آتشش ما را کُشد
بی چراغی چون دهد او روشنیگر چراغت شد چه افغان میکنی