گنج

بخش ۷۶ - حکایت استر پیش شتر کی من بسیار در رو می‌افتم و تو نمی‌افتی الا به نادر

گفت استر با شتر کای خوش رفیقدر فراز و شیب و در راه دقیق
تو نه آیی در سر و خوش می‌رویمن همی‌آیم بسر در چون غوی
من همی‌افتم به‌رو در هر دمیخواه در خشکی و خواه اندر نمی
این سبب را باز گو با من که چیستتا بدانم من که چون باید بزیست
گفت چشم من ز تو روشن‌ترستبعد از آن هم از بلندی ناظرست
چون برآیم بر سرکوه بلندآخر عقبه ببینم هوشمند
پس همه پستی و بالایی راهدیده‌ام را وا نماید هم اله
هر قدم من از سر بینش نهماز عثار و اوفتادن وا رهم
تو ببینی پیش خود یک دو سه گامدانه بینی و نبینی رنج دام
یستوی الاعمی لدیکم و البصیرفی المقام و النزول و المسیر
چون جنین را در شکم حق جان دهدجذب اجزا در مزاج او نهد
از خورش او جذب اجزا می‌کندتار و پود جسم خود را می‌تند
تا چهل سالش به‌جذب جزوهاحق حریصش کرده باشد در نما
جذب اجزا روح را تعلیم کردچون نداند جذب اجزا شاه فرد
جامع این ذره‌ها خورشید بودبی غذا اجزات را داند ربود
آن زمانی که در آیی تو ز خوابهوش و حس رفته را خواند شتاب
تا بدانی کان ازو غایب نشدباز آید چون بفرماید که عد