بخش ۷۳ - متهم کردن آن شیخ را با دزدان وبریدن دستش را
بیست از دزدان بدند آنجا و بیشبخش میکردند مسروقات خویش
شحنه را غماز آگه کرده بودمردم شحنه بر افتادند زود
هم بدانجا پای چپ و دست راستجمله را ببرید و غوغایی بخاست
دست زاهد هم بریده شد غلطپاش را میخواست هم کردن سقط
در زمان آمد سواری بس گزینبانگ بر زد بر عوان کای سگ ببین
این فلان شیخست از ابدال خدادست او را تو چرا کردی جدا
آن عوان بدرید جامه تیز رفتپیش شحنه داد آگاهیش تفت
شحنه آمد پا برهنه عذرخواهکه ندانستم خدا بر من گواه
هین بحل کن مر مرا زین کار زشتای کریم و سرور اهل بهشت
گفت میدانم سبب این نیش رامیشناسم من گناه خویش را
من شکستم حرمت ایمان اوپس یمینم برد دادستان او
من شکستم عهد و دانستم بَدستتا رسید آن شومی جرات بِهدَست
دست ما و پای ما و مغز و پوستباد ای والی فدای حکم دوست
قسم من بود این تو را کردم حلالتو ندانستی تو را نبود وبال
و آنک او دانست او فرمانرواستبا خدا سامانِ پیچیدن کجاست
ای بسا مرغی پریده دانهجوکه بریده حلق او هم حلق او
ای بسا مرغی ز معده وز مغصبر کنار بام محبوس قفس
ای بسا ماهی در آب دوردستگشته از حرص گلو ماخوذ شست
ای بسا مستور در پرده بدهشومی فرج و گلو رسوا شده
ای بسا قاضی حبر نیکخواز گلو و رشوتی او زردرو
بلک در هاروت و ماروت آن شراباز عروج چرخشان شد سد باب
بایزید از بهر این کرد احترازدید در خود کاهلی اندر نماز
از سبب اندیشه کرد آن ذو لبابدید علت خوردن بسیار از آب
گفت تا سالی نخواهم خورد آبآنچنان کرد و خدایش داد تاب
این کمینه جهد او بد بهر دینگشت او سلطان و قطب العارفین
چون بریده شد برای حلق دستمرد زاهد را دَرِ شکوی ببست
شیخ اقطع گشت نامش پیش خلقکرد معروفش بدین آفات حلق